تبلیغات
وبلاگ نماز - شهدا و آزادگان و نماز
  •   
  •   
  •   
  •   

خبرنامه

  • با عضویت در خبرنامه می توانید جدیدترین مطالب وبلاگ را در ایمیل خود دریافت و مشاهده کنید

    بعد از درخواست اشتراک ایمیل خود را چک کرده و لینک فعال سازی را تائید نمایید

آخرین مطالب

لوگوی حمایتی ما

  • وبلاگ نماز
    وبلاگ نماز | کلیپ, احکام, آداب, احادیث, نرم افزار

    ,وبلاگ نماز , کلیپ, احادیث , دانلود کتاب , احکام نماز , آثارواسرار نماز,داستانهای نماز, شیوه‌های دعوت به نماز, گالری تصاویر, نرم افزار, آداب نماز, نماز اولیاء وابرار, پرسش و پاسخ نماز

    حمایت ما با قرار دادن کد لگو ما در سایت و وبلاگ خود


امکانات وبلاگ

سایت مراجع تقلید

  •  آیت الله سید علی خامنه ای (مد ظله العالی)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله جواد تبریزی (رحمة الله علیه)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله محمد تقی بهجت (رحمة الله علیه‌)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله نوری همدانی (مد ظله العالی‌)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله لطف الله صافی (مد ظله العالی‌)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله ناصر مکارم شیرازی (مد ظله العالی‌)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله فاضل لنکرانی (رحمة الله علیه)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله سید علی سیستانی (مد ظله العالی)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله سید علی خامنه ای (مد ظله العالی)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله جواد تبریزی (رحمة الله علیه)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله محمد تقی بهجت (رحمة الله علیه‌)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله نوری همدانی (مد ظله العالی‌)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله لطف الله صافی (مد ظله العالی‌)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله ناصر مکارم شیرازی (مد ظله العالی‌)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله فاضل لنکرانی (رحمة الله علیه)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله سید علی سیستانی (مد ظله العالی)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله سید علی خامنه ای (مد ظله العالی)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله جواد تبریزی (رحمة الله علیه)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله محمد تقی بهجت (رحمة الله علیه‌)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله نوری همدانی (مد ظله العالی‌)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله لطف الله صافی (مد ظله العالی‌)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله ناصر مکارم شیرازی (مد ظله العالی‌)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله فاضل لنکرانی (رحمة الله علیه)
    اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
     آیت الله سید علی سیستانی (مد ظله العالی)

  •  شهدا و آزادگان و نماز
     شهدا و آزادگان و نماز

    آواى ملكوتى

    یادى از شهید نواب صفوى ، از زبان علاّمه محمّد تقى جعفرى

    هر دو جوان بودیم و هر دو به نوعى تهجّد و شب زنده دارى و زیارت را دوست داشتیم . در حوزه نجف در خدمت مرحوم آیة ا... شیخ طالقانى (1280 - 1364 ه‍ .ق ) تلمذّ مى كردیم و از علاّمه شیخ عبدالحسین امینى ((صاحب الغدیر)) (1320 - 1390 ه‍ .ق ) درس ایمان و ولایت مى آموختیم . روزى پیشنهاد كرد پیاده از نجف به كربلا براى زیارت سومین پیشواى تشیع باهم حركت كنیم . موافقت كردم و بعد از ظهر یكى از روزهاى پاییزى به راه افتادیم . هوا تقریباً تاریك شده بود كه ما در راه نجف كربلا قرار گرفتیم و هنوز بیش از چند كیلومتر از شهر دور نشده بودیم كه مردى تنومند از اعراب بیابان نشین در جلومان سبز شد و با صداى خشن فرمان ایستادن داد. در نور مهتاب خنجر آذین شده اى كه مرد عرب بر كمر داشت را دیدم و یكّه خوردم ، امّا سیّد آرام ایستاد. مرد عرب با خشونت گفت : هر چه دینار دارید از جیبهایتان بیرون آورده و تحویل دهید. من ترسیده بودم و مى خواستم آنچه دارم تحویل دهم كه ، یك مرتبه متوجه شدم شهید نواب صفوى با چالاكى خنجر مرد عرب را از كمرش بیرون كشیده و برق آن را جلو چشمان مرد تنومند عرب نگه داشته و با قدرت نوك خنجر را نزدیك گلویش قرار داده و مى گوید: با خدا باش و از خدا بترس و دست از زشتیها بشوى . من از سرعت و شجاعت سیّد حیرت زده و مات به هر دوى آنها نگاه مى كردم كه مرد عرب ما را به چادرش جهت استراحت دعوت كرد. نواب صفوى فوراً پذیرفت ، براى من تعجب آور بود به سیّد گفتم : چگونه دعوت كسى را مى پذیرى كه تا چند لحظه پیش مى خواست لخت مان كند. سیّد گفت : اینها عرب هستند و به میهمان ارج مى نهند و محال است خطرى متوجه ما باشد. آن شب من و نوّاب به چادر عرب رفتیم و سیّد تا صبح آرام خوابید، و من تا صبح بیدار بودم و همه اش مى ترسیدم كه مرد عرب هر دوى ما را نابود كند. سیّد نیمه شب براى نماز برخواست و با آوائى ملكوتى با خداى خویش به راز و نیاز پرداخت ، و فرداى آنروز با هم عازم كربلا شدیم ... این خاطره در طول پنجاه سال همیشه نوازشگر من بوده است.

     ظهور و سقوط سلطنت پهلوى ، خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست ، ج 1، ص 157 و 158.

     ابلاغ دستورات

    حدود ظهر روز پانزدهم اسفند، یعنى دومین روز اقامت در «موصل 1» صداى صوتى شنیده شد و به دنبال آن دستور دادند كه در میدان بزرگ اردوگاه جمع شویم . دقایقى بعد سروان عراقى از راه رسید و سلامى كرد و رو به مترجم گفت : كار ندارم در جبهه چكار مى كردید. باید بگویم توجه داشته باشید كه شما الان در دست ما اسیرید، قانونهایى برایتان مى گویم ، احترام بگذارید، تا ما نیز به شما احترام بگذاریم و بعد با تاكید اضافه كرد كه : «صَلاةُ الجماعةِ ممنوع ، صلاةُ الَلیلِ مَمْنُوع ، اَلْتَجَمْعُ اَكثُر مِن ثَلاثهِ نَفَراتٍ مَمْنُوع ، اَلْدُعا وَالقرآن بهِ صَوتِ عال مَمْنُوع ، مَنْ تَمَرَد عَنِ القانُونِ اَعامَلُ المُخالفین بِاَشَدِّ الْمُجازاتِ.» نماز جماعت ممنوع ، نماز شب ممنوع ، اجتماع بیش از سه نفر ممنوع ، دعا و قرآن با صداى بلند ... ممنوع ، هر كس از قانون سرپیچى كند با شدیدترین وجه مورد تنبیه قرار مى گیرد.

     خوشه هاى خاطرات ، روحانى آزاده برادر قاسم جعفرى ، ص 68.

    با نماز شهید رجائی

    روزی نزدیك ظهر به منزل شهید رجائی رفتم . ظهر ، صدای اذان كه شنیده شد ، ایشان از جا برخاستند و برای اقامه نماز آماده شدند . ایشان را صدا زدند كه : « غذا آماده است و سرد می شود . اگر اجازه می فرمائید ، بیاوریم »

    شهید رجائی در همان حال فرمودند :« خیر ، بعد از نماز .»

    نگاهی به صورت آرام و چهره متبسم شهید رجائی انداختم . با لبخند به من گفت :« عهد كرده ام هیچ وقت قبل از نماز ناهار نخورم . اگر هم زمانی ناهار را قبل نماز خوردم و نماز را اول وقت نخواندم ، فردایش را روزه بگیرم .» 
    ایشان همیشه می فرمودند :« به كار بگوئید وقت نماز است ، به نماز نگوئیید كار دارم.

     كوتاه و خواندنی از نماز ، نادر فاضلی ، ستاد اقامه نماز ، اول ، 1377 به نقل از دكتر غلامعلی افروز ، ص 51

    بعد از نماز

    روزى حدود ظهر در محضر شهید بزرگوار رجائى (1360 ه‍ .ش ) بودم . صداى اذان شنیده شد. در حالى كه ایشان از جایشان حركتى كرده و مى خواستند خود را براى اقامه نماز آماده كنند، در زده شد و خدمتگزار وارد اتاق شد و گفت : غذا آماده است ، سرد مى شود، اگر اجازه مى فرمایید بیاورم . شهید رجائى فرمودند: خیر، بعد از نماز. وقتى كه خدمتگزار از اتاق خارج شد، ایشان با چهره اى متبسم و دلى آرام خطاب به من فرمودند: عهد كرده ام هیچ وقت قبل از نماز ناهار نخورم ، اگر زمانى ناهار را قبل از نماز خوردم ، یك روز را روزه بگیرم

    روشهاى پرورش احساس مذهبى نماز، ص 29، به نقل از دوستان صمیمى شهید رجائى.

    تاثیر روح بزرگ

    مامورینى كه محافظ مدرّس بودند، ابتدا از نزدیك شدن به آقا، بر حذر داشته مى شدند. ولى پس از چندى از مریدان و حامیان آقا مى گردیدند. آنها در ظاهر حالتى خشن به خود مى گرفتند تا شك ماموران شهربانى را بر نیانگیزند و در حقیقت یار و پرستار با وفاى او بودند. نیروهاى مخصوص و جاسوسان وقتى كه از این روابط مطلع مى شدند ماءمورین را به جاى دیگر انتقال مى دادند و عده اى دیگر را به جاى آنها مى آوردند. ولى طولى نمى كشید كه تازه واردین هم به ایشان علاقمند مى شدند و تحت تاثیر روح بزرگ و كمالات معنوى مدرّس قرار مى گرفتند. از این رو است كه هر سه ماه یكبار ماءمورین را تغییر مى دادند. یكى از زندانبانان گفته بود: روزى كه به قلعه خواف آمدم چندان آشنایى با آقا نداشتم . بعد از چندى فهمیدم كه چه سیّد بزرگوارى است ، یك روز سؤال كردم : آقا براى شما این نان و ماست و خوراك بادمجان كافى است ؟ اجازه بدهید تا غذاى بهترى برایتان تهیه كنیم ؟ آقا پاسخ داد:

    به نان خشك قناعت كنیم و جامه دلق

    كه بار منّت خود بِه كه با منّت خلق

    وقتى مدرّس وضو مى گرفت و به نماز مى ایستاد، مامورین زندان سعى مى كردند خود را سریعاً به آقا برسانند و در

    ماز او شركت كنند.

     مدرّس مجاهدى شكست ناپذیر، ص 214، داستانهاى مدرّس ، ص 309 و 310.

    تحول ایمان

    ساعت 10 شب بود و سوز و سرماى زمستانى همه ما را در گوشه زندان جمع كرده بود، در همین حین ، متوجه سرباز عراقى شدم كه با اشاره دست مرا مى خواند. با شك و دودلى جلو رفتم ، امّا وقتى مقابلش ایستادم در چهره اش موجى از عاطفه دیدم . لحظات عجیبى بود و نگاه او حكایت از حادثه اى عجیب مى كرد. گویى در پى یافتن گم شده بود. او پس از چند لحظه سكوت گفت : آیا مى توانى نماز خواندن را به من یاد بدهى ؟ چیزى را كه مى شنیدم باورم نمى شد، او دوباره حرفش را تكرار كرد. در حالى كه اشك شوق در چشمانم حلقه زده بود، جواب مثبت دادم . مدّتى طول كشید تا خواندن نماز را یاد گرفت و پس از آن نه تنها اذیتمان نمى كرد، بلكه تا حد توان هواى ما را نگه مى داشت . او شیعه مذهب بود. یك روز دیگر همین نگهبان از من پرسید كه نیمه شبها چه مى خوانیم و من به او فهماندم كه نماز شب اقامه مى كنیم . او با اشتیاق تمام ، طریقه اقامه نماز شب را نیز یاد گرفت . به تدریج خود را در دنیاى دیگر احساس مى كردم و جوانه هاى امید در دلم شكوفه مى شد حالت غیر قابل وصفى بود. و من در زیباترین لحظات عمرم ، در پیشگاه خدا سجده شكر به جا مى آوردم . این سرباز عراقى طورى متحول شده بود كه وقتى خبر ارتحال حضرت امام قدّس سرّه را شنید، اشك از چشمانش سرازیر شد.

    تهجّد و تلاوت قرآن

    ایشان یك چنین روحى داشت . مرد بسیار دقیق و ظریف بود، و به شدّت تحت تاءثیر هیجانات عرفانى و معنوى قرار داشت . با دیوان حافظ و اشعار عرفانى مانوس بود. با قرآن زیاد ماءنوس بود. تصور مى كنم اینطور بود كه هر شب ایشان تا یك مقدارى قرآن نمى خواند نمى خوابید. البته این را من در تعدادى از سفرهایى كه با ایشان به مشهد داشتند یا با هم به فریمان رفته بودیم ، یا در مشهد كه با ایشان بودیم دیده بودم . مرحوم مطهّرى ؛ (1298 - 1358 ه‍ .ش ) یك مرد اهل عبادت و اهل تسویه و تزكیّه اخلاق و روح بود. من فراموش نمى كنم ایشان وقتى مشهد مى آمد خیلى از اوقات به منزل ما وارد مى شد گاهى هم ورودشان در منزل خویشاوندان همسرشان بود. هر شبى كه با مرحوم مطهّرى بودیم ، این مرد نیمه شب تهّجد با آه و ناله داشت ، یعنى نماز شب مى خواند و گریه مى كرد. بطورى كه صداى گریه و مناجات او افراد را از خواب بیدار مى كرد. یك شب ایشان منزل ما بودند. نصف شب از صداى گریه ایشان خانواده ما از خواب پریده بودند. البتّه اول ملتفّت نشده بودند صداى كیست ، امّا بعد فهمیدند كه صداى آقاى مطهّرى است . ایشان نصف شب نماز شب مى خواند، همراه با گریه ، با صدائى كه از آن اطاق مى شد آن را شنید!.

     سرگذشتهاى ویژه از زندگى استاد شهید مطهرى (ره )، ج 1، ص 89، خاطره از همسنگر دیرین آن شهید، آیت ا... خامنه اى رهبر معظم انقلاب .

    جرم سجده طولانى

    آن شب ، پس از صرف شام ، مشغول خواندن نماز مغرب و عشا شدم . نمازم را كه خواندم متوجه نگهبانى شدم كه پشت پنجره ایستاده بود و داخل سلول را مى پایید. او به یكى از بچه ها خیره شده بود و نماز خواندن او را تماشا مى كرد. وقتى نماز و سجده طولانى و همراه با آه و ناله وى تمام شد، سرباز عراقى او را صدا زد و با خشم پرسید: - چرا این همه در سجده بودى ؟ براى چه كسى دعا مى كردى ؟ براى خمینى ؟! آن برادر اسیر، جواب داد: نه ، داشتم براى آزادى خودمان دعا مى كردم . سرباز بعثى نام او را یاد داشت كرد (و وقیحانه آب دهانش را بر روى او انداخت ) و از پشت پنجره دور شد. صبح روز بعد آن برادر را به جرم دعا و سجده طولانى به 25 ضربه شلاق محكوم كردند و با كابل ، پشت او را سیاه نمودند. طورى كه پس از تحمّل ضربات به حالت اغماء دچار شد.

     رمل هاى تشنه ، ص 84.

    سجاده سرخ

    روز جمعه 20 شهریور 1360، روز دیگرى در شهر تبریز بود. آیة الله مدنى نیز در آن روز حال و هواى دیگرى در ایراد خطبه ها داشت . مردم مسلمان مشتاق ملاقات حق ، از سراسر شهر به سوى مصلاى نماز جمعه سرازیر شده بودند تا به نغمه هاى با سوز و گداز این مرد بزرگ گوش جان بسپارند. آن روز هیچ كس نمى دانست سیّدى كه هم اكنون در جلو دیده گانشان چون موجى ناآرام مى خروشد لحظاتى بعد به اقیانوس جاوید آخرت مى پیوندد و براى همیشه در دل دریاى سعادت آرام مى گیرد. هر لحظه كه مى گذشت رُخسار این مسافر بهشتى افروخته تر مى شد، و نور شهادت بر پیشانى اش بیشتر مى درخشید و سكوت حاكم بر زمان آرامشى قبل از طوفان را براى مردم ، و آرامشى ابدى را براى آن فریادگر رقم مى زد. مدنى همچنان مى گفت و مى نالید، فریادش اوج مى گرفت و دوباره بر فرق دشمنان انقلاب فرود مى آمد. از تقوا مى گفت و به پارسایى مى خواند، از كربلا مى گفت و به عاشورا مى خواند... زمانى نگذشت كه خطبه ها تمام شد و مدنى قامت به نماز بست . خدایا! چه اتفاقى خواهد افتاد؟ براى هیچ كس ‍ معلوم نبود، امّا هر لحظه كه سپرى مى شد نه تنها تاریخ تبریز، بلكه تاریخ خونبار تشیّع خود را براى ثبت حادثه اى بزرگ و ناگوار آماده مى كرد. آیة ا... مدنى نماز جمعه را به پایان برد و به عادت همیشگى در میان نماز جمعه و عصر به عبادت مشغول شد. در این هنگام از صف سوم نماز، منافقى از نسل خوارج بلند شد و به سوى ایشان هجوم برد، پس از لحظه اى كوتاه آیة ا... مدنى را كه چون كبوترى آزاد در عالم ملكوت اوج گرفته بود در چنگال كركسى خون آشام قرار داد و سپس صداى انفجارى مهیب محراب عبادت را غرق در خون كرد... امام جمعه بر سجاده خونین غلتید و محاسن سفیدش با خون سرخش خضاب شد و مرغ روحش كه سالها در سر هواى پرواز داشت قفس تن را شكست و به ملكوت اعلاء پر گشود و بدین گونه دعایش بر كرسى اجابت نشست .! مى گویند آیة ا... مدنى چندى پیش از شهادت یعنى بهار سال (1360 ه‍ .ش ) با دوستانش آیة ا.. دستغیب ، آیة ا... صدوقى و شهید هاشمى نژاد در مشهد مقدس وقتى ضریح امام رضاعلیه السّلام را غبار روبى مى كردند هر كدام دو ركعت نماز حاجت خوانده و از خداوند شهادت در راه اسلام را طلب مى كنند و عاقبت نیز همگى به آن لطف تمام و حُسن ختام مى رسند. زبان رساى آذربایجان ، استاد سیّد محمّد حسین شهریار كه خود در فراق شهید مدنى و همراهان شهیدش ، گلاب دیده از چشم جارى ساخت . در رثاى شهیدان چنین سرود:

    خلوتى با ملك العرشم بود

    جستم احوال شهیدان در خواب

    خود صداى مدنى بود كه گفت

    شهریارا و لهم حسن مآب شهریار 

     شهید مدنى جلوه اخلاص ، ص 112، نماز ابرار، ص 119.

    سرباز نماز

    در یكى از روستاهاى فیروز كوه جلسه بزرگداشت شهدا برپا بود و شهید امیر سپهبد صیاد شیرازى به عنوان سخنران دعوت شده بود. پس از مداحى و چند برنامه مرسوم دیگر از شهید صیاد خواستند سخنرانى بكند. ایشان پشت تریبون قرار گرفت و پس از شروع به صحبت با نام خداوند تبارك و تعالى و درود و صلوات بر پیامبر و آلش علیهماالسّلام فرمود: روزى جلسه مهمى در مورد جنگ خدمت حضرت امام بودیم . وقت نماز شد و امام وضو گرفت و به نماز ایستاد و ما هم به تبع امام فهمیدیم وقت نماز است و نماز بر همه چیز ترجیح دارد. بعد شهید صیاد شیرازى با اشاره به وقت نماز به حضار فرمود: الان هم وقت نماز هست اگر خواستید بعد از نماز براى شما سخنرانى مى كنم صحبت را تمام كرد و صفهاى نماز تشكیل شد و همانجا در اول وقت نماز جماعت برپا گرفت.

    روزنامه جمهورى اسلامى ، 20 اردیبهشت سال 78، ش 5774، ص 12.

     شب آشتى با خدا

    یكى از برادران سرباز كه از خانواده اى غیر مذهبى بود و نماز نمى خواند در عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نائل آمد. همه تعجب كرده بودیم كه چرا او شهید شد امّا وقتى به سراغ یادداشتهایش رفتیم چیزهایى نوشته بود كه خیلى تكان دهنده بود از جمله نوشته بود: «قبل از عملیات ، یك شب از رزم شبانه برگشتیم ، چون آن شب خیلى خسته بودم دراز كشیدم تا بخوابم . امّا بقیه رزمنده ها به نماز خواندن مشغول شدند. در آن لحظه نسب به آنها احساس كمبود كردم و با این كه آنها دوستانم بودند حس كردم خیلى با آنها فاصله دارم . ناگهان به گریه افتادم . در همان لحظه با خداى خود عهد كردم همیشه به یاد او باشم و نماز بخوانم . بلافاصله وضو گرفتم و در كنار یكى از برادارنى كه خیلى دوستش داشتم مشغول نماز خواندن شدم . من آن شب را هیچ وقت فراموش نمى كنم ، شب آشتى با خدا یا با خودم بود.» پس از شهادت آن رزمنده عزیز خانواده اش هم تغییر عقیده دادند و نماز خوان شدند.

    شبهاى اسارت

    ساعت 5/3 نیمه شب بود كه از خواب بلند شدم . مثل شبهاى گذشته تعداد زیادى از بچه ها حدود هفتاد نفر را دیدم كه مشغول اقامه نماز شب بودند مدّتى بعد، سرباز عراقى از پشت پنجره مسئول آسایشگاه را صدا زد و پرسید: دو ساعت به نماز صبح مانده است چرا اینها الان نماز مى خوانند؟ حتماً در دوره گذشته نخوانده اند و می خواهند جبران كنند! مسئول آسایشگاه در جواب او گفت : اینها نماز شب مى خوانند و با خدا راز و نیاز مى كنند. سرباز گفت : یك ساعت است دارم قدم مى زنم و مى بینم كه همه قنوت گرفته اند. اینها چه مى گویند؟ من باید بدانم كه چرا قنوت گرفته اند و گریه مى كنند. و یكى از بچه ها را خطاب قرار داد و با لحنى تمسخر آمیز پرسید: براى چه گریه مى كنى ؟ مگر مرد هم گریه مى كند؟ حتماً دلت براى پدر و مادرت تنگ شده ؟! آن اسیر كه حدود نوزده سال داشت در جواب گفت : من براى بدبختى شما گریه مى كنم و نمى دانم كه چه وقت مى خواهید به حقیقت برسید. سرباز عراقى با شنیدن این جمله شروع به دادن فحش و ناسزا كرد. صبح روز بعد، آن برادر آزاده را به زندان انفرادى بردند و به مدّت 10 شب حبس كردند.

     صحنه هاى زیبا

    شكوه و عظمت صفهاى منسجم و فشرده نماز كه از اول آسایشگاه تا نزدیك در رسیده بود از انتهاى صفها بیشتر نمایان بود. و حركتهاى منظم و هماهنگ كه ابهتش دشمن را به لرزه مى انداخت ، صمیمیت و یكدلى را بیشتر در قلبها زنده مى كرد، گویى این نماز متجّلى وحدت و یكپارچگى بود. آن شب من به عنوان نگهبان ، كنار پنجره ! ایستاده بودم تا اگر سر و كله نگهبانان عراقى پیدا شد با رمز مخصوص ، دیگران را با خبر كنم . امّا آنقدر ركوع و سجود بچّه ها زیبا و با صفا بود كه بكلى وظیفه ام را فراموش كرده بودم و خدا را شكر كه آن موقع نگهبان نیامد و الاّ نمى دانم چه مى شد. خوف دشمن از اینگونه برنامه هاى شكوهمند و منسجّم ، گوشه اى از حكمت نماز جماعت را براى ما ملموس مى نمود.

     در محراب اسارت ، ص 66.

    عروج

    یك ماه از عملیات سخت و طاقت فرساى والفجر8 مى گذشت . یك روز ساعتى از غروب گذشته ، جواد آقا آب از سر و رویش مى چكید كه آمد پشت خاكریز. بى سیم چى او در حال نماز بود. گفت : ناصر جان ! اگر صداى بى سیم در آمد، جوابش را بده تا من نماز بگذارم . - چشم آقا جواد!

    نماز مغرب را به علت كوتاه بودن خاكریز نشسته خواند. من كنارش ‍ نشسته بودم و گوش به بى سیم داشتم . نماز عشاء را خواست شروع كند كه صداى بى سیم در آمد. گفت : ناصر جوابش را بده .

    و بعد خودش تكبیرة الاحرام را گفت . دو سه قدم بیشتر به طرف بى سیم برنداشته بودم كه ناگهان خمپاره اى وسط ما فرود آمد.و موج انفجارش مرا به گوشه اى پرت كرد. برخواستم و رفتم سراغ بى سیم . فرمانده لشكر - سردار حاج غلامرضا جعفرى - بود و جواد را مى خواست . - آقا جواد مشغول نماز است . - برو بهش بگو با من تماس بگیرد.

    رفتم سراغ جواد، دیدم نیست . گفتم : اینكه الان داشت نماز عشاء مى خواند! گوشى را برداشتم و گفتم : - آقاى جعفرى ! جواد آقا نیست ، نمى دانم كجا رفته . - هرجا كه هست پیدایش كن !

    دوباره شروع كردم به جستجو در آن حوالى . سمت چپ و راست خاكریز را دیدم . یكباره یك سیاهى در آن تاریكى شب توجهم را جلب كرد. خم شدم روى سینه خاكریز، خداى من ، جواد آقا! غرق در خون بود و... بغض سنگین ناباورى گلویم را فشرد و سراسیمه به طرف بى سیم رفتم و گریه آلود گفتم : - حاجى ! منتظر جواد نمانید، رفته پیش بنیادى ! ایشان ناباورانه گفت !:

    - پیش بنیادى یعنى چه ؟ هق هق گریه ام بلندتر شده . - موقعیت بنیادى كه مفهوم است ؟! - پس بمان من آمدم ! سردار جعفرى سراسیمه خودش را رساند. امّا پیكر جواد آقا دل آذر (فرمانده عملیات لشكر 17 على بن ابیطالب ) را یاران داغدارش چونان گوهرى گرانبها بر سر و دست برده بودند. و او در نماز به معراج حقیقى سفر كرده بود.

    علمدار سر فراز، ص 123.

    قبله پنهان

    در اوایل اسارت ، ما را از «العماره» به بغداد انتقال دادند و یك راست به سازمان امنیت (استخبارات ) بردند. وقتى به آنجا رسیدیم ، موقع خواندن نماز بود، امّا عراقیها اجازه این كار را به ما نمى دادند. ناچار روى زمین نشستیم و براى اینكه نگهبانان متوجه نشوند، نماز را به صورت نشسته خواندیم . آن هم در چهار زاویه مختلف . چرا كه حتى جراءت پرسیدن جهت قبله را از ماءمورین عراقى نداشتیم .

    نماز در اسارت ، ص 15، خاطره از برادر آزاده رمضانعلى زارعى .

    قضای نماز شب

    شب قبل از عملیات محرم ، برادر مهدى سامع تا بعد از نیمه شب به شناسائى رفته بود و دیر وقت خسته و كوفته برگشته و به خواب رفت . بچه ها كه براى نماز شب بیدار شده بودند او را بیدار نكردند و چون خسته بود و شب بعد هم باید در عملیات شركت مى كرد. صبح كه براى نماز بیدار شد گفت : مگر سفارش نكرده بودم مرا براى نماز شب بیدار كنید؟ آه سردى كشید و گفت : افسوس ! شب آخر عمرم نماز شب ام قضا شد! فردا شب ! عملیات آغاز شد و در حین عملیات مهدى به خیل عظیم شهدا اسلام پیوست.

     جا نماز معطّر، ص 20.

    لحظات آخر زندگى یك سردار

    سیّد مجتبى نواب رهبر بزرگ فدائیان اسلام براى مقابله با مزدوران استعمار، سازمان فدائیان اسلام را در سال 1324 ه‍ .ش تشكیل داد كه اعضاى مركزى این سازمان عبارت بودند از: 1- سیّد حسین امامى 2- خلیل طهماسبى 3- سیّد عبدالحسین واحدى 4 - محمّد مهدى عبد خوانى 5 - مظفر ذوالقدر و ... هژیر از مهره هاى مورد اعتماد انگلیسیها بود همیشه مشاغل مهمى داشت و پس از شهریور 20 چندین بار وزیر شد و پس از سقوط كابینه قوام در سال 1327 چند ماه نخست وزیر بود. نخست وزیرى او به علت مخالفت مردم دوامى نیاورد و پس از آن به دستور شاه وزیر دربار شد و در همین سمت توسط((فدائیان اسلام ))كشته شد. روز جمعه اى بود و محمّد رضا به اتفاق عده اى در فرح آباد بود، من هم بودم بعد از ظهر خبر رسید كه هژیر را ترور كرده اند. محمّد رضا به من گفت : بیا با هم به بیمارستان برویم . هژیر در بیمارستان شماره 2 ارتش بسترى بود. شاه وارد اتاق هژیر شد و من هم به دنبالش . هژیر كاملاً هوشیار بود و خواست كه اداى احترام كند، ولى محمّد رضا نگذاشت و گفت : نه شما زخمى هستید، استراحت كنید. شاه مدّتى نشست و چون دید حال هژیر خوب است بیمارستان را ترك كرد. ولى شب (5/6 ساعت پس از ملاقات فوق ) خبر رسید كه هژیر فوت كرده است . فرداى آن روز در محافل سیاسى بالا شایع شد كه ترور هژیر كار رزم آرا است . در آن زمان رزم آرا قدرتى بود و به شدت براى كسب مقام نخست وزیرى زد و بند مى كرد. شایعه فوق به گوش محمّد رضا رسید، ولى رزم آرا كه زرنگ بود و شایعه را شنیده بود به محمّد رضا اصرار كرد كه فرد مورد اعتمادى به ملاقات ضارب برود و تحقیق كند. محمّد رضا مرا تعیین كرد. تقریباً ساعت یك بعد از نیمه شب ، محمّد رضا به من گفت كه : به منزل رزم آرا برو و او را ملاقات كن . به منزل رزم آرا رفتم ، خواب بود و با لباس ‍ خواب بیرون آمد. گفتم ، كه شاه دستور داده بیایم و شما را ببینم . موضوع چیست ؟ گفت : ضارب هژیر در زندان دژبان است به ملاقاتش بروید و بپرسید كه ، چه كسى دستور ترور هژیر را داده ، وعده دهید كه اگر راستش را بگوید آزاد خواهد شد. من همان موقع به زندان دژبان كه در خیابان سوم اسفند واقع بود و در اختیار رزم آرا قرار داشت رفتم . رئیس دژبان مرا به سلول ضارب (سیّد حسین امامى ) برد و در گوش من گفت : چون ممكن است به شما حمله كند ما چند نفر پشت در مى ایستیم ! من وارد سلول شدم ، دیدم مردى قوى هیكل و سالم ، نشسته بود و تسبیح مى انداخت و دعا مى خواند. او تا مرا دید به نماز ایستاد. نمى دانم چه نمازى بود كه فوق العاده طولانى شد. حدود سه ربع ساعت در گوشه اتاق روى صندلى نشستم و او اصلاً متوجه من نبود و مرتب راز و نیاز مى كرد و به محض اینكه نمازش تمام مى شد نماز دیگر را شروع مى كرد. دیدم كه با این وضع نمى شود، زمانى كه نمازش تمام شد اشاره كردم و گفتم : این كارها را كنار بگذار، من عجله دارم . پذیرفت و روى تخت چوبى نشست و به دیوار تكیه زد و پایش را بالا گذارد و به تسبیح انداختن پرداخت . او پرسید: چه مى خواهى ! گفتم : مرا مى شناسى ؟ گفت : مى شناسم ، تو فردوست و دوست شاه هستى ! از او سؤ ال كردم : چه كسى به شما دستور داد كه هژیر را ترور كنى ؟ اگر حقیقت را بگویى بخشوده و آزاد مى شوى و اگر این قول را قبول ندارى من خود ضامن شما مى شوم . جواب داد: البته محمّد رضا مى تواند این كار را بكند ولى من صریحاً مى گوئیم كه وظیفه شرعى خود را انجام دادم و از كسى درخواستى ندارم ، خوشحالم كه این وظیفه را انجام دادم و مجازاتم هر چه باشد كه - اعدام است - قبول دارم ؟!. از او پرسیدم : آیا رزم آرا به شما دستور نداده كه این كار را بكنید؟ پرسید: رزم آرا كیست ؟! گفتم : یعنى او را نمى شناسى ؟! پاسخ داد: مى شناسم ، سپهبد است ، رئیس ستاد ارتش است ، ولى همین مانده كه من دستور رزم آرا را اجرا كنم ! این حرفها چیست كه مى گوئید! من گفتم : حالا شب است و دیر وقت و ممكن است شما خسته باشید، اگر اجازه دهید فردا مجدداً به دیدارتان مى آئیم . پاسخ داد: آمدن شما اشكالى ندارد ولى بى خود وقتتان را تلف نكنید، شما اگر 10 ساعت هم بنشینید پاسخ من همین است . و مجدداً برخاست و به نماز ایستاد. با كمال تعجب برخاستم و در را باز كردم ، مشاهده كردم كه رزم آرا با لباس سپهبدى ایستاده و پشت سرش رئیس دژبان و سایر افسران ایستاده اند. رزم آرا پرسید: این فرد چه گفت ؟ گفتم : پیشنهاد را قبول نكرد. گفت : دیدید من بى تقصیرم . اكنون ساعت 4 صبح بود. محمّد رضا گفته بود كه هر ساعتى كه كار به پایان رسید مرا بیدار كن و نتیجه را بگو. من به پیشخدمتش گفتم و او را بیدار كرد. به داخل اتاق رفتم و جریان را گفتم و گفتم : كه با ضارب مجدداً یك قرار براى فردا صبح گذارده ام . شاه گفت : فردا صبح برو، اشكالى ندارد ولى این كار رزم آرا نیست و شایعات دروغ است . به هر حال ، صبح روز بعد مجدداً به زندان رفتم و دیدم كه ضارب مشغول دعا و نماز است و حالش هم خوب است . مجدداً مطلب را تكرار كردم . او پاسخ داد: اگر صد دفعه هم بیایى پاسخ من همان است . وظیفه دینى من حكم مى كرد كه هژیر را به قتل برسانم و هیچ درخواستى هم ندارم !. از اتاق خارج شدم نزد محمّد رضا رفتم و گفتم : كه چیزى نمى گوید همان صحبتهاى شب قبل را تكرار مى كند. پس از این جریان ، به سرعت ترتیب محاكمه ضارب داده شد و مدّت كوتاهى بعد، در ساعت 2 بعد از نیمه شب ، با یك گردان دژبان به میدان سپه برده و دار زده شد.

     نماز در اسارت ، ص 43، خاطره از برادر آزاده عیسى على پور.

    مسابقه و نماز اول وقت

    او از همان سنین كودكى به نماز اول وقت اهمیت مى داد و فضیلت نماز اول وقت را با هیچ چیز دیگر عوض نمى كرد. در دوران جوانى كه به ورزش ‍ كشتى مى رفت روزى براى انجام مسابقات به اتفاق هم به سالن رفتیم . مسابقات فینال بود، در میان جمعیت به تماشا نشسته بودم كه چند نفر از رقیبان با هم مبارزه كردند. نوبت به عباس رسید. چند بار نام او را براى مبارزه خواندند، امّا او حاضر نشد. تا این كه دست رقیب او را به عنوان برنده مسابقه بالا بردند. نگران شدم به خودم مى گفتم : یعنى عباس كجا رفته ؟ در جستجوى او بودم نگاهم به او افتاد كه از درب سالن وارد مى شد. جلو رفتم و گفتم : كجا بودى ؟ اسمت را خواندند، نبودى ؟ گفت : وقت نماز بود، نماز از هر كارى برایم مهمتر است . رفته بودم نماز جماعت

    ستارگان خاكى ، ص 219.

     مسیح كردستان

    همسر فداكار سردار رشید اسلام محمد بروجردى

     در مورد مواظبت بر نماز اول وقت ایشان مى گوید: محمّد در عرض ده سال زندگى مشتركمان طورى بود كه همیشه نمازش ‍ را در اول وقت اقامه مى كرد. در طول مسافرتهایى كه با محمّد داشتیم ، هرگاه در راه صداى اذان به گوشش مى رسید، هر كجا بود ماشین را پارك مى كرد و همانجا نمازش را بجا مى آورد. اگر چه به مقصدى كه مورد نظرش ‍ بود دور یا نزدیك بود. بارها به ایشان گفتم : حالا كه نزدیك مقصد است نمازتان را شكسته نخوانید بگذارید وقتى به منزل رسیدیم نمازتان را كامل بخوانید. محمّد در جواب مى گفت : حالا كه موقع اذان است نماز مى خوانیم شاید به منزل نرسیدیم . اگر رسیدیم دوباره كامل مى خوانم و در تمام این مدّت هیچگاه یاد ندارم كه او بدون وضو باشد.

    اسوه یادواره سردار سپاه اسلام شهید محمد بروجردى ، ص 17.

     موذن دلیر

    یكی از مسائلی كه برای عراقی ها گران تمام می شد ، خواندن نماز جماعت و گفتن اذان در وقت نماز بود . یك روز صبح ، یكی از بچه ها زودتر از بقیه بیدار شد و شروع به گفتن اذان كرد . این كار هر روز انجام می شد ، اما دور از چشم نگهبانان عراقی . آن روز ، هنوز اذان بسیجی به پایان نرسیده بود كه سرو كله یكی از نگهبانان پیدا شد و با فریاد از او خواست تا كارت شناسائی اش را بیاورد . اما او تا اذان را به پایان نرساند ، كوچكترین توجهی به عراقی نكرد . نگهبان بعد از گفتن اذان ، با خونسردی به پنجره نزدیك شد و از نگهبان عراقی پرسید كه چه می خواهد . نگهبان ، كه رگهای گردنش از شدت عصبانیت متورم شده بود ، مجددا فریاد كشید : « مگر نگفتم كارتت را بیاور ؟ مرا مسخره می كنی ، چنان بلائی سرت بیاورم كه تا ابد یادت بماند .»

    بسیجی با همان خونسردی كارتش را در آورد و به نگهبان بعثی داد . ساعتی بعد با طلوع آفتاب ، درٍ سلول برای گرفتن آمار باز شد . پس از آمارگیری ، یكی از سربازان عراقی فرد اذاتگو را صدا زد و با خود برد. نماز جماعت پر شكوهیكى از خاطرات خوب من درباره نماز جماعت ، مربوط به آخرین روز اسارت است . آن روز وقتى متوجه شدیم كه ظهر شرعى فرا رسیده ، پتوهاى داخل آسایشگاهها را در وسط حیاط پهن كردیم . از طرفى چون ماءمورین صلیب سرخ در آنجا بودند، نگهبانها چیزى به ما نگفتند و ممانعتى نكردند. ما هم از فرصت استفاده كردیم و به اتفاق حدود 600 نفر، نماز جماعت پر شكوهى را برگزار كردیم

     مدرّس مجاهدى شكست ناپذیر، ص 214، داستانهاى مدرّس ، ص 309 و 310. 

     نماز همه چیز ماست 

    یكى از اسراء نمازش كه تمام شد، سرباز عراقى صدایش كرد و گفت :

    - شماها از نماز خواندن خسته نمى شوید؟ همیشه مى بینم چند نفر در حال نماز هستید، حتى شبها و نیمه شبها، شما خواب ندارید؟ آن برادر با آرامش رو به سرباز عراقى كرد و جواب داد: - ما به خاطر همین نماز اینجا اسیر شده ایم . نماز همه چیز ماست . نماز نور چشم ماست.

     زخم شقایق ، ص 5.

      

     

اپلیکیشن موبایل
خوشحالیم که میتونم توی موبایل هم همراه شما باشم. تا الان تونستم نسخه اندروید و آیفون رو آماده کنم . دانلود کنید نصب کنید لذت ببرید …

 

 

 

منوی کاربری